![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
چهره ام سخت درهم است، فیثاغورثی پیدا كنید این مسئله را حل كند!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1391/01/17ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
و دوباره بهار آمد
بهار پر سر و صدا گاهی با خود فکر میکنم دو فصل شلوغ ترین فصل ها هستند بهار و پاییز و من بی صبرانه منتظر آمدنش هستم
عیدتان مبارک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/12/29ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
صدای تبریک جلال را شنید و به او شتافت در روز زن، این هم جدایی ما از سیمین...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/12/19ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
زنم...
آزاده ام... هنوز نفس میکشم، غریبه نیستم، نفس هایم را خفه نکنید، بر سرم حجاب مالکیت نکشید، عروسک نیستم، طاقچه ای هم نیست که بر سر آن بنشینم که نگاهم کنید... بازی های بی محتوای زن و مرد تمام شد... اگر پا به پا نمی آیی دست به دستم نکن... دوست داشته باش برای آنچه که هستم، نه آنچه که تو میخواهی!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/12/18ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
هر کس از این دنیا چیزی بر می دارد! اما من... فقط دست بر می دارم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/12/06ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
و من
اندوهگین تر از همیشه اینجا در سرزمین کویری نشسته ام دل من نیز کویر است خشک... خشک ... خشک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/11/03ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
تا اطلاع ثانوی در لاک خود فرو میروم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/10/16ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
همه این شعرها یعنی تو دیگر نیستی
. . . این آخرها من چقدر شاعرتر شده ام! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
(بهروز وثوقی- سوته دلان): خوش به حالتون که میرین روضه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/09/13ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
یا امام حسین میدونی چیه؟! از خیلی از عزادارهات حالم بهم میخوره، فکر کنم خودت هم همینطوری باشی ! نه!؟ دست خودم نیست ها، هی میخوام مثل سالهای قبل باهاشون اشک بریزم اما ...
اصلا نمی تونم خسته ام از این همه ریا خسته ام از این همه سطحی نگری خسته ام از این همه ... بگذریم سلام میکنم بر تو و یارانت با زبان ساده ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/09/13ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
گوشهایم را میگیرم...
چشم هایم را میبندم...
و زبانم را گاز میگیرم...
ولی...
...
حریف افکارم نمیشوم...
چقدر دردناک است...
فهمیدن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/09/07ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
میگویند: مثل بچه آدم رفتار کن. و من هنوز مانده ام که بین هابیل و قابیل کدام را انتخاب کنم…!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/08/29ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط ف - مولایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
تابناک خوابگرد دیباچه خبرگزاری کتاب ایران كتاب ايران کتاب نیوز خرده داستان آثار ادبی ،شعر، داستان کوتاه با تو حکایتی دیگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
خدا گم شده است آیه الله بهجت به روایت علما سخنی از شکسپیر در مورد هزار و یکشب طنز سياسي اجتماعي سيندرلا |
|
RSS
|